یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

سرمایه داری دولتی پرانتز باز امپریالیسم!
۸.سقوط منشویسم


محمد قراگوزلو


• نخستین تجربه ی انسانی – بعد از کمون- در مسیر تحقق سوسیالیسم و خلق دنیایی بری از استثمار - با تمام فراز و فرودهای اش- چنان بی بدیل است که حتا دشمنان سوسیالیسم را نیز متاثر ساخته است. افزون بر تحولات عمیق و رادیکالِ اقتصادی سیاسی و فرهنگی در اتحاد جماهیر شوروی، شکست فاشیسم و اعتلای دولت رفاه را نیز باید به حساب انقلاب اکتبر واریز کرد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۵ اسفند ۱٣۹۵ -  ۲٣ فوريه ۲۰۱۷


درآمد
انقلاب اکتبر صد ساله شده است. نگفته پیداست هر قدر به "ده روزی که دنیا را لرزاند" نزدیک تر می شویم با واکنش های مناسبتی فزون تری نیز مواجه خواهیم شد که غالبا و سزاورانه در ستایش از دست آوردهای درخشان انقلاب اکتیر سخن می گویند. گمان می زنم با هر سطحی از دانش و پشتوانه ی نظری در پشتیبانی از ابعاد مختلف انقلاب اکتبر قلم زده شود باز هم نابسنده است. واقعیت انکار ناپذیر این است که نخستین تجربه ی انسانی – بعد از کمون- در مسیر تحقق سوسیالیسم و خلق دنیایی بری از استثمار - با تمام فراز و فرودهای اش- چنان بی بدیل است که حتا دشمنان سوسیالیسم را نیز متاثر ساخته است. افزون بر تحولات عمیق و رادیکالِ اقتصادی سیاسی و فرهنگی در اتحاد جماهیر شوروی، شکست فاشیسم و اعتلای دولت رفاه را نیز باید به حساب انقلاب اکتبر واریز کرد. همان طور که یکی از بسترهای اصلی عروج نئولیبرالیسم و پس روی دولت رفاه را باید از نتایج فروپاشی همان سوسیالیسم ناموجود و نیم بندی دانست که علاوه بر مهار شرارت های امپریالیسم آمریکا به مدت هفت دهه مبارزات رهایی بخشِ "جهانِ سوم" را به پیش سوق می داد. با این وجود شگفتا که "اکثریتی" از بخش سوسیالیسم خلقی وطنی به محض طرح مباحث نظری در خصوص حقانیت بی بدیل سوسیالیسم بلافاصله با شرمنده گی تمام پای شوروی را به میان می کشد و برای توجیه سقوط به مهلکه ی سوسیال دموکراسیِ لیبرال و جمهوری خواهی مدعی می شود "ما که خودمون اون جا بودیم و دیدیم...." منظور حضرات از "اونجا" همان شوروی است. گو این که "شوروی" برای بخشی از چپ ایران "دستاورد" شکفتناکی در عرصه ی جنگ روانی علیه رفقای دی روز نیز به ارمغان آورده است. بخش غالب چپ سوسیالیست ایران مدت مدیدی است که از "شر" مباحث نظری خلاص شده و با "خلوص نیت" تمام، اهتمام خود را معطوف "جدل آن لاین" های فرساینده ی منجر به انشعاب و افشاگری و تخریب رفقای دی روز و خورد شدن و کوچک تر شدن هر چه بیش تر کرده است. متدولوژی چنین روش های مخربی انگار مو به مو از سازمان های تبلیغاتی و "فرهنگی" دوران استالین به ارث رسیده است. کافی است به یادداشت های انتقادی اعضای حزب کمونیست ایتالیا در نقد ساز و کارهای حاکم بر کمینترن در آستانه ی اخراج زینویف و کنار گذاشتن تروتسکی خم شوید تا به عرض ام برسید. فی المثل در همین برهه است که تولیاتی (دبیر کل حزب کمونیست) در انتقاد از فشارهای تخریبی اعضای روسی کمینترن و متحدان آنان چنین می نویسد: "بعد از انشعاب جر و بحث ها به گونه ی تحمل ناپذیری حالت خشن و مبتذل به خود گرفته بود. کسانی که تا اندکی پیش از آن با هم دوست و هم خطر و هم رزم بودند، یکدیگر را خائن و پست و دروغگو و فرصت طلب و دو رو و همچنین دزد و جاسوس و خود فروخته می خواندند...." این ها یک سری پند و اندرز و خاطره ی اخلاقی و گلایه نیست. یک سلسله اصول مبتذل حزبی است که پایه ی خود را در نقدناپذیری و حذف هر صدای منتقدی می نشاند و کل بنیاد سانترالیسم دموکراتیک لنینی را در هم می شکند و از حزب یک قبیله و فرقه ی همسان فامیلی به دست می دهد. چنین سنت مانوسی در چپ ایران به از یک سو متاثر از تار و مار شدن در دهه ی شصت و از سوی دیگر ناتوانی در سازمان دهی طبقه ی کارگر و غیراجتماعی شدن است. محفلیسم و سکتاریسم و تبدیل حزب سیاسی به گروه فشار و فرو غلتیدن به مباحث حاشیه یی و انتزاعی و دور شدن از سنت های بلشویکی مبتنی بر رابطه ی تحزب سیاسی و دخالتگریِ پراتیک در راستای انکشاف مبارزه ی طبقاتی و ....آثار مخرب خود را در عرصه های مختلف بیرون داده است. اگر آلمانی ها انقلاب را در ذهن خود شکل دادند و از آن جا به ایده آلیسم فیخته و شلینگ و هگل رسیدند، اگر انگلیسی ها انقلاب را با وجود پیشتازی در جنبش اجتماعی طبقه ی کارگر به لیبرالیسم لیبر و صلح صنعتی باختند، اگر تلاش های فرانسویان پس از کمون انقلابی و مه عاشقانه های دانشجویی – کارگری در نهایت به بوروکراتیسم سناتورهای میلیونر "حزب کمونیست" تسلیم شد... در مقابل چپ سوسیالیست ایران با وجود غلبه ی نظری و تا حدودی تشکیلاتی بر سوسیالیسم خلقی و کنار زدن گرایش های پرو اردوگاهیِ امیددار به "بورژوازی ملی مترقی" سرانجام به حاشیه یی کم رنگ در میدان توفان های ناشی از سقوط شوروی تبدیل شد. پنداری شامگاه شکست متعاقب تعرض همه سویه ی بورژوازی در سطح جهانی و منطقه یی و ملی آغاز شده بود. از یک سو شوروی و چین افتادند، از سوی دیگر ریگانیسم و تاچریسم و دنگ شیائوپیسم عروج کردند و در کنار این حوادث تباه آخرین میخ بر تابوت انقلاب در خرداد 60 زده شد و در نهایت با اعتلای قدرت "سازنده گی امیر کبیر زمانه" دوران سیاهی آغاز شد. بی هوده نیست که از این دوران به بعد روند انشعاب ها سرعت می گیرد! و محافل مهربان فامیلی و دوستی جای تحزب را پر می کند! ایده آلیسمِ "سوسیالیستی"ِ ایرانی در تلاش پسا هگلیِ بینابینیِ تز یازدهمیِ از این جا شروع به روایت انقلاب می کند که چون مارکسیسم در قلب خود سوژه ی تاریخی انقلاب را حمل می کند و چون ما تنها گرایش متشکل مارکسیستی هستیم لاجرم و البته در بطن خود آبستن انقلاب کارگری نیز هستیم. با چنین فرضیه یی بود که دخالت گری انقلابی جای خود را به ذهنی گرایی انتظار داد. آن هم درجه یی عمیق از ذهنیت گرایی که بدون مابه ازای مادی در زمین سخت و داغ مبارزه ی جاری طبقه کمر به تقدیس "کارگر" بست. چرا که نقد این"کارگر" نقد محفلی بود که برای سالیان طولانی خود را و محفل خود را با او تعریف کرده بود. متحد شدن این گرایش های "تازه" همان قدر کمیک است که انشعاب آن تراژیک بود. کافی است به افراد و گرایش هایی که برای "اتحاد" له له می زنند گفته شود از دریچه ی ارزیابی و تحلیل انقلاب اکتبر و حوادث آن تا برهه ی فروپاشی وارد یک پراتیک گروهی شوید. نتیجه وحشتناک و در عین حال سخت واقعی خواهد بود. این "اتحاد" اگر بخواهد حول محور جنگ سوریه وارد کارزار شود در همان نخستین گام فرو خواهد پاشید. هنوز هستند کسانی که از اعدام دفاع می کنند و نام این واکنش را می گذارند "اعدام انقلابی!" با نفیِ بی قید و شرط اعدام چه گونه می توان قتل تبهکارانه ی بوخارین و زینوویف و کامنف را توجیه کرد؟ با نفی دستور ترور دفاع از کشتن جنایتکارانه ی تروتسکی ممکن نیست. با کنار زدن آموزه های سطحی از مرحله بندی انقلاب و درک انتزاعی از امپریالیسم چه گونه می توان سیاست "... به سلاح سنگین مسلح کنید" و حمایت از "جناح ضد امپریالیست" و مشارکت در "جنگ میهنی" علیه "اشغال بیگانه" را آب بندی کرد؟ با رد "صنعتی سازی" به جای سوسیالیسم چه گونه می توان به دفاع از عظمت طلبی بورژوازی تولیدگر خودی پرداخت و در رثای فرار و اعتصاب سرمایه و رکود و خوابیدن تولید داخلی مرثیه حواند؟ باری می خواهم بگویم که چیستی برداشت از انقلاب اکتبر و حوادث متعاقب آن تا ظهور یلتسین نشان می دهد که ما در کدام جبهه ایستاده ایم. به عبارت دیگر تحلیل جنبه های مختلف انقلاب اکتبر دستِ کم از انقلاب 1905 تا برهه ی فروپاشی و حتا تحلیل ما از درونمایه ی دولت پوتین – مدودوف- و حامیانِ منتقدِ آن در خط زوگانوف با هر درجه یی از ضعف و قوت تئوریک و سیاسی به وضوح موید صف بندی هایی است که در لحظه ی انقلاب به روی هم آتش خواهند گشود.
ادامه دهیم!

انقلاب زودرس!
منشویک‌ ها - به رهبری پلخانف - به منظور اثبات این مدعا که بورژوازی روسیه هنوز به اندازه ‌ی کافی و لازم رشد نکرده و زمینه‌ های انقلاب سوسیالیستی فراهم نیست، با استناد به نظریه‌ ی مارکس به تقابل با بلشویک‌ ها رفتند. مارکس در مقدمه‌ ی "نقد اقتصاد سیاسی" نتیجه‌ ی کلی ماتریالیسم تاریخی را در این چارچوب فرموله کرده بود که "هیچ نظام اجتماعی، هرگز پیش از آن که همه‌ ی نیروهای تولیدی موجود در آن رشد یابند محو نمی ‌گردد و روابط تولیدی نوین و عالی‌ تر هرگز پیش از آن که شرایط مادی حیات‌ شان در بطن جامعه‌ ی کهن رشد کند، پدید نمی‌آیند." با وجودی که در دوران ما (عصر امپریالیسم) ایده ‌ی انکشاف بورژوازی و بورژواز ملی یک‌ سره مردود و نامربوط است اما هنوز موضوع رشد نیروهای تولیدی و نحوه‌ ی عبور از یک دوران جامعه ‌ی طبقاتی به دوران دیگر میان مارکسیست‌ ها محل منازعه است. ایگلتون در همین زمینه می ‌نویسد: "تئوری تاریخ مارکس مشکلاتی به همراه خود دارد. مثلاً چرا ساز و کار یکسانی - تعارض بین نیروهای تولید و روابط تولید - در انتقال از یک دوران جامعه ‌ی طبقاتی به دورانی دیگر عمل می‌کند؟ آیا امکان‌ پذیر نیست که یک طبقه‌ ی حاکم در زمانی که هنوز در دوره‌ های اولیه ‌ی تکوین‌ اش به سر می ‌بَرَد توسط اپوزیسیون سیاسی که به قدر کافی قدرتمند است، سرنگون شود؟ و امکان ندارد رشد نیروهای تولیدی عملاً طبقه‌ ی آماده‌ ی جانشینی را به تحلیل بَرَد؟"
(ایگلتون، چرا حق با مارکس بود؟، بخش سوم)
منشویک‌ ها از موضع دفاع از انکشاف نیروهای تولیدی و مولد علیه بلشویک ‌ها حرکت می‌ کردند و انقلاب سوسیالیستی را "زودرس" می ‌دانستند و خواهان حمایت از "بورژوازی ملی و لیبرال" بودند!
اما مساله‌ ی تعیین کننده در انکشاف بورژوازی روسیه - برخلاف نظر منشویک‌ ها - به دو عامل مشخص وابسته بود:
الف. روابط و مناسبات نیروهای مولد در درون طبقات، در سطح داخلی.
ب. وابسته ‌گی این نیروها به سرمایه ‌داری جهانی، در سطح بین‌المللی.
بدین ترتیب رشد ترکیب ناموزون کشورهای مختلف بدون وحدت جهانی سرمایه ‌داری تبیین‌ پذیر نبود. در دوران تزار پرولتاریای روسیه به مراتب بیش از پرولتاریای آمریکا در کارخانه‌ های بزرگ متمرکز شده بودند. مبارزه‌ ی طبقاتی پرولتاریای روسیه از پرولتاریای آمریکا وسیع ‌تر و عمیق‌ تر و پی‌گیرتر بود. همین دو واقعیت قطعی بر نظریه‌ ی منشویک ‌ها خط بطلان می‌ کشد. بر مبنای دو مولفه‌ ی پیش گفته می ‌توان به این جمع ‌بندی رسید که:
I. در برهه ‌ی انقلاب اکتبر تولید اجتماعی و اقتصاد جهانی به سطحی عالی رسیده بود.
II. این سطح مناسبات امکان جای ‌گزینی روابط اجتماعی تولید سوسیالیستی (انقلاب سوسیالیستی) به جای تولید سرمایه ‌داری را ممکن ساخته بود.
واقعیت این است که برخلاف تحلیل ‌های منشویکی نیروهای تولیدی در چارچوب روابط اجتماعی ملی و بین‌المللی رشد می ‌کنند و همین امر سبب می‌ شد که استمرار حیات و انکشاف بورژوازی روسیه در مناسبات واقعی داخلی و جهانی، لاجرم وظایف مناسبات فئودالی را نیز ادامه دهد و به دوش کشد. نظر مارکس - در مقدمه ی "نقد اقتصاد سیاسی سرمایه ‌داری" - به طور مشخص معطوف به یک تحول اقتصادی گسترده در سطح جهانی بود و وقوع انقلاب سوسیالیستی اکتبر در ضعیف ‌ترین حلقه‌ ی امپریالیسم آن را تائید کرد. هم چنین نشان داد که در آستانه‌ ی انقلاب 1917 کل جهان سرمایه ‌داری آماده‌ ی انقلاب سوسیالیستی بوده است. شکی نیست که برای ادامه‌ ی رشد نیروهای تولیدی در روسیه ابتدا باید نظام تزاری فرو می ‌ریخت و انقلاب پیروزمند اکتبر از مرزهای شوروی فراتر می‌ رفت. استالین نیز که بعد از تحولات ناشی از مرگ لنین به استراتژی "سوسیالیسم در یک کشور" تکیه زد، به این رویه ‌ی انترناسیونالیستی به مثابه ‌ی ضرورت پیروزی نهائی سوسیالیسم اذعان داشت که "با سرنگونی قدرت بورژوازی و استقرار حاکمیت پرولتاریا در یک کشور هنوز تضمین برای استقرار سوسیالیسم وجود ندارد. بدون کوشش همه‌ گانی پرولتاریای تعدادی از کشورهای صنعتی پیروزی سوسیالیسم ممکن نخواهد شد. اقتصاد کشوری مانند شوروی که عمدتاً کشاورزی است به کومک پرولتاریای کشورهای پیشرفته نیازمند است." به نظر کلیف «انقلاب شوروی را می‌ توان با قانون رشد ناموزون - که یکی از چهره‌ های وحدت رشد جهانی است - توضیح داد. اما این قانون دو امکان رشد را پذیرا می ‌سازد. نخست این که انقلاب شوروی - که گواهی بر آماده گی جهان برای سوسیالیسم است - مقدمه‌ ی یک سلسله انقلاب‌ هایی خواهد بود که فوراً و یا پس از طی زمانی به وقوع خواهد پیوست. دوم، به دلیل همین ناموزونی ‌ست که این ”پس از زمانی“ به سال‌ ها تبدیل می‌ شود و انقلاب شوروی را در انزوای جهان سرمایه ‌داری متخاصم باقی می ‌گذارد. تا پیش از انقلاب اکتبر 1917 تنها با تکیه بر کلیت تاریخ جهان غیرممکن بود که بتوان تعیین کرد که بشریت کدام راه را ادامه خواهد داد، زیرا تضادهایی در این کلیت وجود دارد. یعنی باید به قانون رشد ناموزون نیز توجه می‌ شد. تنها عمل انسان‌ هاست که تعیین کننده‌ ی راه تاریخ است. اکنون با نگاه به گذشته می ‌توانیم بگوییم که عمل انسان‌ ها چه نیرویی است و پشتیبانی احزاب سوسیال دموکرات از سرمایه ‌داری اروپای غربی و مرکزی سبب شکست انقلاب‌ هایی شد که در ادامه ‌ی انقلاب اکتبر به وقوع پیوست.»
(کلیف، صص:190-186)   
به نظر دانیل بن‌سعید انقلاب روسیه نه نتیجه ی یک توطئه، بل که انفجار تضادهایی بر بستر جنگ جهانی اول است. تضادهایی که محافظه کاریِ استبدادی رژیم تزاری آن ها را انباشته بود. روسیه در آغاز قرن بیستم جامعه یی در بن ‌بست و نمونه یی است بارز از «رشد ناموزون و مرکب. کشوری‌ ست که در عین سلطه گر بودن وابسته است. کشوری که مشخصات فئودالی روستا را - که از لغو رسمی سرواژ در آن هنوز نیم قرن نگذشته است - با متمرکزترین مشخصات سرمایه داری شهری یک جا جمع کرده است. در عین آن که ابر قدرت است، به لحاظ فن آوری و مالی (وام) کشوری است تابع. شکایت نامه‌ ی کشیش گابون در جریان انقلاب 1905 سندی ‌ست حقیقی از حاکمیت فقر و بی ‌نوایی در کشور تزارها. محافظه کاری اقلیت حاکم، لجاجت مستبدانه ی تزار و ناپی‌ گیری بورژوازی که زیر فشار جنبش تازه پای کارگری ‌ست، همه گی راه را سریعاً بر تلاش های خواستار اصلاحات می بندند. وظیفه ی انقلاب دموکراتیک بدین ترتیب به عهده ی نیروی سومی قرار می ‌گیرد که برخلاف انقلاب فرانسه پرولتاریای مدرنی است که به رغم در اقلیت بودن، خود جناح پیش رونده و پویای انقلاب را تشکیل می دهد. بر اساس همه ی این هاست که "روسیه ی مقدس" به صورت "حلقه ی ضعیف" در زنجیره ی امپریالیسم درآمده است. آزمون جنگ به این بشکه ی باروت آتش افکند. تحول فرایند انقلابی در فاصله ی فوریه و اکتبر 1917 به خوبی نشان می دهد که مساله نه بر سر توطئه یی ست که اقلیتی از مبلغان حرفه یی آن را سامان داده باشند، بل که جذب سریع یک تجربه ی سیاسی در سطح توده یی، دگردیسی آگاهی ها و جابه جایی دائمی توازن نیروهاست. در حالی که بلشویک ها تنها 13 درصد نماینده گان کنگره ی شوراها را در ماه ژوئن 1917 دارا بودند، جریان امور پس از روزهای ژوئیه و کوشش کورنیلف برای کودتا به سرعت تغییر کرد. بدین معنا که بلشویک ها در ماه اکتبر بین 45 تا 60 درصد نماینده گان را دارا بودند. قیام نه تنها یک ضرب شصت قرین موفقیت و غافل‌گیر کننده نبود، بل‌ که سرانجام و پایان موقت یک زورآزمایی بود که طی یک سال به مرحله ی پخته گی رسیده بود. سالی که طی آن روحیه ی توده های عاصی مردم همواره در چپ احزاب و رهبری آنان قرار می گرفت. اگر منظور از انقلاب خیزش تحولی ‌ست که از پائین یعنی از آرمان های ژرف توده ها مایه می گیرد و نه تحقق یک برنامه ی آن چنانی که فرآورده‌ ی ذهن نخبه گان باشد، شکی نیست که انقلاب روسیه به معنای کامل کلمه انقلاب است. کافی ست به مصوبات قانونی نخستین ماه های رژیم جدید مراجعه کنیم تا ببینیم که مناسبات مالکیت و قدرت تا چه اندازه به نحوی رادیکال واژگون شده. گاه سریع ‌تر از آن‌ چه پیش بینی شده یا مورد نظر بوده و گاه تحت فشار اوضاع جاری حتا از آن چه مطلوب بوده نیز فراتر رفته است. این خیزش ابتدایی انقلابی در طول دهه ی 20 به رغم قحطی و عقب ‌مانده گی فرهنگی، در تلاش پیشتازانه در عرصه ی تغییر شیوه ی زنده گی همه جا احساس می شد. یعنی در اصلاح آموزش و پرورش، در قوانین مربوط به خانواده، در بلندپروازی‌ های شهرسازی و در نوآوری‌ های گرافیک و سینما.»
(دانیل بن‌سعید، 1387، صص:63-59، ش7)
در همان دهه ی نخست انقلاب جامعه ی کهنه و فرسوده ی روسیه را از بیخ و بن متحول ساخته بود. با وجود چالش های ناشی از رشد ناموزون بازار مرموز از مسیر نپ هنوز مقاومت می کرد اما تلاش برای انتقال طبقاتی در متن جنگی همه سویه ادامه داشت. لشکرکشی دولت های امپریالیستی به یاری یورش بورژوازی عظمت طلب نیمه جان تلفات سنگینی به کادرهای پرولتر انقلاب وارد کرده بود. خالی شدن حزب از اعضای پرولتر به مراتب خطرناک تر از حمله ی امپریالیست ها بود. پس از مرگ لنین جناح راست و غیرکارگری با همکاری سنترها زمام قدرت را به دست گرفته بود. چنین شرایطی به راست امکان می داد یکی پس از دیگری منتقدان و مخالفان سیاسی را از صحنه خارج کند. رهبران انقلاب در شرایطی به جوخه های مرگ سپرده شدند که پایه های پرولتری شان پیش تر در جریان جنگ از پا در آمده بودند. بدین ترتیب زمانی که بوخارین و کامنف و زینوویف به اتهام های واهی محکوم به اعدام شدند و تروتسکی – رئیس شورای نماینده گان کارگران سن پطرزبورگ، سازمان دهنده ی قیام اکتبر و بنیان گذار ارتش سرخ – تنها دوازده سال پس از انقلاب در معرض تبعید قرار گرفت صدای هیچ اعتراضی بر نخاست...

ادامه دارد...
سوم اسفند 1395

محمد قراگوزلو
Qhq.mm22@gmail.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست