یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

چرا نمی توانم دوست بدارم


دکتر اسعد رشیدی


• وقتی‌که آسمانِ تُرشرو
خم‌می‌شد
بر روی بیابانی که لبهای برآماسیده و ترک‌خورده‌اش
بارش دیوانه‌وار بارانی را بخواب می‌دید،
زُل می‌زد
به بستری پوشیده از خزه‌های کبود، ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۶ بهمن ۱٣۹۵ -  ۱۴ فوريه ۲۰۱۷


 
 

وقتی‌که آسمانِ تُرشرو
خم‌می‌شد
بر روی بیابانی که لبهای برآماسیده و ترک‌خورده‌اش
بارش دیوانه‌وار بارانی را بخواب می‌دید،
زُل می‌زد
به بستری پوشیده از خزه‌های کبود،
می‌شنید آوای غوکانی
که گلویشان از هوا پُرو خالی می‌شد،
به من نگفت، چرا
این رودخانه‌ی سربزیر و پُرشکیب
نیزه‌های بیرحم و سوزان آفتاب را
تاب می‌آورد
از جنگل نگفت
که تازیانه‌ی سوزناک باد
پیراهن نازکش را دریده است
نگفت چرا
ماه، گیسوان ارغوانی آشفته‌اش را
بر شانه می‌ریخت و گونه‌‌های تبدارش را می‌خراشید
به من نگفت
چرا نمی‌توانم
شهرِ نادانی را دوست‌بدارم
که بر زانوان لرزانش
چون فانوسی تامی‌شود
و چهره‌ی پریده رنگش
سیمای مردگان را دارد
و تمام روز
واژه‌های زردی
دیوارهای بلندش را لیس‌می‌زنند.
هرگز نخواست بفهمد
که چرا نمی‌توانم
دهکده‌ای را دوست بدارم
که لای ملافه‌ی سپید و نمناکی درخواب می‌شود
و دهان فراخ‌اش
بوی باروت و شیر می‌دهد.

١٠/٢/٢٠١٧


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست