یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نگاهی به خانه ی فدائی در روز فدائی "۱۹ بهمن"


مارال سعید


• وقتی تو حتی به آنچه امروز می گوئی باور نداشته باشی در عرصه ی سیاست چه تأثیری خواهی داشت؟ جز تردید و تردید و تردید! و از آنجا که دیگر کسی را تاب اشتباه نیست و شاید فردا همینی که امروز هستم نباشم لذا دست از سیاست ورزی فعال می شویم و حرف و حدیثهایی می گویم که در فضای روشنفکری ایران خوش درخشد لیک کسی برایشان ضمانت اجرائی نمی طلبد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۶ بهمن ۱٣۹۵ -  ۴ فوريه ۲۰۱۷


ندانمش چه بود آن که چون رویائی شیرین، جسم و جان متولدین ۲۰ و ۳۰ شمسی ی ایران را درنوردید و غوغائی از زندگی و مرگ آفرید، و هنوز هم یادش گرمی بخش دلهاست.
آنگونه که کسرائی ی بزرگ گفته بود، رد پاها پی می گیرم و سَلانه سَلانه نه در کوه و شهر ایران زمین که در جای جای این کره ی خاک. به خانه ی فدائیان می رسم، همانها که خود اینک جملگی همچو بهمن، برف بر سر و گیسو فشانده اند. در می گشایندم. با یاد اخوان؛ "طمع شعله نمی بندم" ولی آیا "خُردَک شرری هست هنوز"؟ غبار خسته ای چشم را می آزارد. جلو می رَوَم، انتظار تازه واردی نیست. همچون همیشه جستجوگر و پَر گپ و گفت می یابمشان. اما آن غبار و این قیل و قال؟! این پرسش را پاسخی درخور، تلاشی نچندان لازم است.
به راست می نگرم، دیریست دیگر کسی اهل کار حزبی! (چه می گویم) اهل کار سازمانیافته و متشکل نیست، چون اینگونه فعالیت نیازمند یک پایه ی اجتماعی مشخص و یک ارتباط ارگانیک مشخص با این پایه ی اجتماعی ی مشخص است که نیست. با این وجود خیرخواه مُلک و ملتند و در دل به دنبال فضایی برای کار فرهنگی. اینان در بهترین حالت می کوشند فعالیتی فرهنگی - اجتماعی در قالب نهادهای مدنی پیش گیرند که در چشم انداز حداکثری "جنبشی" را می بیند. در عجبم چرا به یکی از دهها انجمن موجود در خارج از کشور نمی پیوندند و دو پا در یک کفش در خانه ی فدائی مانده اند؟
به چپ می نگرم، سروصداهای ناهمگونی می شنوم. می پرسم با این همه ناهمگونی و درهم جوشی آیا می شود کاری هم کرد؟! می گویند می شود اما نه در اینجا! می گویم آن چه کاریست که علیرغم در دستداشتن تمام اهرمهای اجرائی (حداقل در شش کنگره ی اخیر)، در انجام آن وامانده اید؟ در ثانی؛ با پیگیری روند پروژه ی "وحدت چپ" که این بال مُبَدِّع آن بوده نیز برنامه ای نمی بینم که اجرای آن آنگونه که می گوئید نیازمند تشکلی نوین باشد. ثالثا ً با علم به همه ی این تفاسیر، بنای یک "چپ مدرن دمکرات" که نه پایه ی اجتماعی مشخصی دارد و نه اندامی برای اجرای پلاتفرم سیاسی! به چه کار خواهد آمد؟ لوند لوند کنان ادامه می دهم؛ آیا به آنچه می گوئید باور دارید!؟ می گویند آری! می گویم آنچه را که می گوئید با کدام اندام واره ای می خواهید به اجرا گذاریدش؟! آیا در خیال می پرورانید نیروهای داخل ایران شما را به رهبری خویش بپذیرند؟!
بدون هیچگونه ارزش گذاری، باید گفت؛ آنروز که بند ناف خویش می بریدند هیچ نمی اندیشیدند که بر سر شاخ نشسته اند و بُن می بُرند. آنچنان شیفته ی صاحبخانه بودند که ترفندهای امنیتی را یاوه می شمردند و چون برای برون رفت از بحران و دَدمنشی اصحاب استبداد هیچ برنامه ی کاربُردی نداشتند لذا صورت مسئله پاک نمودند. غافل از آنکه، آنان که اسیر در دامگه حادثه مانده اند با جراحات و رنج و تعُبّی عظیم، ذرّه ذرّه از خاکستر خویش بَرخواهند خواست و اینان در ذرّه ذرّه ی آرامش و راحتی خیال خویش فرو خواهند مُرد.
سی سال گذشت، به ضرس قاطع هیچکس نمی توانست امروز را ببیند یا پیش بینی کند. بیرون مانده ها با توجه به امنیت و فراغ بالی که یافتند خویشتن خویش به درجه ای از توسعه ی فلسفه ی سیاسی بَرکشیدند که دانستند هر کدام حامل و بیانگر بخشی از واقعیّات عرصه ی سیاسی ایران هستند. البته این واقعیّت نه باورمندانه که سیّال و در نوسان است. نتیجه آنکه؛ در این فضای سیّالِ پاندولی ی فلسفی هیچ چیز قطعی نبوده و آنها همزمان به هیچ چیز و همه چیز باوردارند. هرچه هست آن دیگری، دیگر مخالف فکری - طبقاتی ی من نیست بلکه ما هر کدام بخشی از کُلِّ واقعیتیم.
به دیگر سخن؛ دیر زمانیست در خانه ی فدائی مَثلِ "فیل در اتاق تاریک" نمادی عینی یافته. آنچه شکوفائی ی فکری خوانندش در دو دهه ی گذشته تا بدانجا پیش رفته است که هیچ کس یا گروه، کس یا گروهِ مخالف فکری - عملی خویش را حذف نمی نماید و از انشعابات مکرر و تهمتهای ناروا (جز برای یک شخص) نیز خبری نیست. این پله از شعور، فی نفسه نشان از یک بلوغ فکریست اما وقتی تو حتی به آنچه امروز می گوئی باور نداشته باشی در عرصه ی سیاست چه تأثیری خواهی داشت؟ جز تردید و تردید و تردید! و از آنجا که دیگر کسی را تاب اشتباه نیست و شاید فردا همینی که امروز هستم نباشم لذا دست از سیاست ورزی فعال می شویم و حرف و حدیثهایی می گویم که در فضای روشنفکری ایران خوش درخشد لیک کسی برایشان ضمانت اجرائی نمی طلبد و مسئولیتی برای گوینده در بَر نخواهد داشت. آری؛ به خود بالیدن که ما چه در درون و چه در برون، تحمّل پذیرش هر فکر و نظر را داریم خوب است ولی برای راهبری کافی نیست و صد افسوس که در این روزگار فقط بی عملان را حاجب گشته است. اگر بخواهم خوشخیالانه بنگرم، به قول صائب تبریزی:
دست کوتاه ز دامان گُل و پا در گِل / حال خار سرِ دیوار گلستان داریم
بله؛ اینگونه است که در دو دهه ی گذشته، بازی سیاست در خانه ی فدائی به حالت پات* درآمده و آفتاب در بخش رهیده از دامگه، آرام آرام رو به غروب و در بخش مانده در دامگه، آرام آرام رو به طلوع دارد.
رهیدگان، جملگی به واماندگی در بن بست سیاسی ی پیش آمده و حالت پات در خانه ی فدائی نیک آگاهند و هر یک به فراخور علایق و توان فکری خویش در تلاش برای برون رفت از وضع موجود هستند. چنانکه با کمی اغماض می توان اقلیتی استخوان دار و جان سخت و شیفته ی استراتژی اصلاح را در این خانه تشخیص داد، که هر آنچه جز اصلاح را سمّ مُهلک برای جامعه می شمارد، آنهم اصلاح از نوع قطره چکانی اش و نه بیشتر! از اینرو اینان سخت مایلند خانه ی پدری را به سبک "راست میانه یا حداکثر چپ لیبرال" بیارایند. در دیگر سو اکثریتی ایستاده در ظاهر پُر سرو صدا، پُر جنب و جوش و در باطن بدون پلاتفرم سیاسی ی مشخص، با تمایلاتی درهم جوش از سوسیالیسم سنتی تا سوسیالیسم اکوسیستمی. این گروه اگرچه خانه ی پدری را مناسب مَنویّات خویش نمی یابد ولی عمیقا ً مایل است با مصالح همین خانه، بنای نوینی برپا نماید. در این میانه، گروهی نیز هستند که خیره به عرصه ی سیاست، عاشقانه مشغول رقص سماء خویش اند و می چرخند و می چرخند گاهی به چپ و گاهی به راست و در اصل صرفا ً با کارتهای رأی گیری خویش بازی می کنند. هیچکدام جز گروه سوم که خانه ی پدری را همینگونه که هست می خواهد، نمی دانند با خانه ی پدری چه کنند!؟ اگرچه نیک می دانند در این خانه، سیاست ورزی با این شکل و شمایل دیریست دیگر جایی برای نَشو و نما ندارد. ساکنان خانه، جملگی در هراسِ از دست دادن شناسنامه ی فدائی و بی هویتی در کارزار اپوزوسیون سیاسی ی بی فروغ خارج از کشور هستند، اگرچه این اپوزوسیون خود مدتهاست دچار بیماری مُزمن فلج سیاسی است.
به راستی که کلاف سر در گمی گشته اند این فدائیان بیرونی. نه می دانند کدام طبقه و جریان فکری را نمایندگی کنند! و نه مجالی برای سیاست ورزی دارند! چرا که در این فضای سیّال باورمندی، باوری باقی نمانده تا بتوان بر این بنیان، سیاستی استوار ساخت و بالاخره حتی اگر تمام اینها هم مُهیّا باشد با کدام اندام واره می توان در پیشبرد این سیاست اِهتمام ورزید؟ و از همه بدتر ساکنان خانه با این "ترس از اشتباه" چه کنند؟   
گر بپرسی؛ به چه امید در این خانه مانده اید؟ آیا هیچ جمع و جریانی موافق افکار و خواسته های خویش نمی یابید؟ یا پاسخی نمی شنوی و یا اگر هم پاسخی هست در هاله ای پُر احساس بر زبان نمی آید. ولی با کمی احساس راحتی، خواهند گفت: دیگران هم چنگی به دل نمی زنند! و بدین سیاق؛ جملگی بدون پاسخی مشخص به دور خویش می گردند و از خویش می پرسند: تا کی باید به این بازیِ پات ادامه داد؟!
بدین سبب اگر برای بیان حال اهل خانه از شعر نادرپور مَدَد بگیرم بی راه نرفته ام:
کهن دیارا، دیار یارا، دل از تو کندم ولی ندانم / که گر گریزم کجا گریزم، وگر بمانم کجا بمانم
وقت بازگشت است زندگی می خواندم، لیک نمی توان از کنار این خانه گذرکرد و بَر شَتَک* خونِ زنان و مردان آزاده ای که جز بهروزی مردم خویش هوایی در سر نداشتند درنگ نکرد. کلاه از سر بَر می گیرم و به یاد تمامی عزیزان در بند استبداد ایران زیر لب سرود "خون ارغوانها*" را زمزمه می کنم.


*پات = اصطلاحی ست در بازی شطرنج، در زمانیکه نمی توان حرکتی انجام داد و یا اگر حرکتی انجام شود ره به جائی نمی بَرد.
*شَتَک = ترشح، پاشیده شدن قطرات
*سرود "خون ارغوانها" با اجرای زیبای گروه بهار و به رهبری مهرداد بران را می توانید در youtube ببینید و بشنوید
پی نوشت: ۱- منظور از "خانه ی فدائی" خانه ایست که فدائیان خلق ایران اکثریت در آن سُکنا دارند.


۲- شاید لازم به یادآوری باشد که در کلّیّه ی نوشتارهای من "باور، اعتقاد، یقین، ایمان و دیگر لغات مترادف" تهی از بار دینی و ایدئولوژیک هستند.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (٣)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست