یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

نقش گُل بر قفس
چند نکته در باب شعر و اندیشه ی اسماعیل خویی


وحید داور


• مجله ی فرهنگی هنری ی گوهران، چندی پیش، غزلواره ی تازه ای از اسماعیل خویی را با مقدمه ای به قلم آقای حامد داراب منتشر کرد. مقدمه ی آقای داراب، بیانگر پاره ای از دریافت های خوب او از شعر و اندیشه ی خویی است. پاری از این دریافت ها اما، همچون شراره های آتش، درخشش های کوتاهی دارند و برخی از آنها حتا در فرود آمدن بر تصویری که هدف از افروختن آتش، روشن ساختن آن بوده، آن را نقطه به نقطه می سوزانند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۲ دی ۱٣۹۵ -  ۱ ژانويه ۲۰۱۷


 
اشاره: این متن پاسخی ست به نوشته ای در سایت مجله ی فرهنگی هنری ی گوهران، که می بایست در همان رسانه منتشر می شد. به علت خودداری ی گردانندگان گوهران از انتشار متن، آن را در اخبار روز می خوانید.

و. د
      

مجله ی فرهنگی هنری ی گوهران، چندی پیش، غزلواره ی تازه ای از اسماعیل خویی را با مقدمه ای به قلم آقای حامد داراب منتشر کرد. مقدمه ی آقای داراب، بیانگر پاره ای از دریافت های خوب او از شعر و اندیشه ی خویی است. پاری از این دریافت ها اما، همچون شراره های آتش، درخشش های کوتاهی دارند و برخی از آنها حتا در فرود آمدن بر تصویری که هدف از افروختن آتش، روشن ساختن آن بوده، آن را نقطه به نقطه می سوزانند و در یک مورد ویژه که با آرای خویی در پیوند است، تصویری نیم-سوخته و گمراه کننده به جا می گذارند.
صاحب این قلم که سالی ست، دستی در کار پرس و پژوه در شعر و اندیشه ی خویی داشته، در تماسی با شاعر، نظر او را درباره ی ادعای مطرح شده در نوشته ی حامد داراب، یعنی "برترین شاعر معاصر بودن محمدرضا شفیعی ی کدکنی در نگاه خویی" جویا شد. پیش از هر چیز، سر آن دارم که پاسخ اسماعیل خویی را به این پرسش، آنچنان که خود از او شنیدم، در اینجا بیاورم، تا بعد به نکته های دیگری بپردازم:
    "من البته قصیده دارم در ستایش آقای دکتر شفیعی، و در آنجا، هم او را به عنوان یک شاعر ستوده ام، هم به عنوان یک پژوهشگر. یعنی که، رضا شفیعی را من یکی از بهترین شاعران امروز ایران می شناسم. اما "برترین" از آن حرف هاست! من زیاد از این صفت های عالی خوش ام نمی آید. "ترین" اصلن فکر نمی کنم داشته باشیم. مثلن، در شعر کلاسیک ما برترین شاعر کیست؟ حافظ؟ سعدی؟ نظامی؟ مولوی؟ فردوسی؟ حتا در پیوند با این ها، هنوز کار به جایی نرسیده، و فکر نمی کنم هیچ وقت کار به جایی برسد که همگان، یک هم اندیشگی بین شان پیش بیاید، که بپذیرند فلانی برترین شاعر است. در تاریخ شعر ایران، چنین چیزی پیش نیامده تا امروز. نکته ی دیگر هم این است که، من چند بار پیش آمده که بگویم که، به گفته ی نیما یوشیج "غربال به دستان پس از ما می آیند". یعنی که، بهترینان امروز ایران را آیندگان تعیین می کنند. گیلبرت رایل، یکی از استادان فلسفه در زمانی که من دانشجو بودم، در پیشگفتار یکی از کتاب های اش نوشته بود که: تاریخ هنگامی آغاز می شود، که غبار یادهای فردی فرونشسته باشد. یعنی، داوری های ابژکتیو در تاریخ، کار آیندگان است، کار ما هم-عصران نیست. باری، این است که من نمی دانم ایشان کجا خوانده اند چنان حرفی را از زبان من، ولی این سخن، سخن من نیست. دکتر رضا شفیعی ی کدکنی، به نظر من، یکی از بهترینان روزگار ماست، و اما برترین، اصلن گمان نمی کنم داشته باشیم، تا این پرسش پیش بیاید که ‘کیست’."
در نخستین روزی که نوشته ی آقای داراب در دیدرس خوانندگان گوهران قرار گرفت، بیت سُستی در سطرهای آغازین آن به خطا از خویی نقل شده بود، که خوشبختانه در کوتاه زمانی جای خود را به بیتی از شاعر داد. آن بیت این بود: "دهان دختر زیبا تهی ز دندان است/ که هر شکسته (ی) دندان بهای یک نان است". با وجود آن که چابکی ی گردانندگان مجله و آقای داراب را در تصحیح متن، ستودنی می دانم، لازم دیدم که بر این کژی ی برطرف شده انگشت بگذارم. اهمیت یادآوری ی این کژی، درست در همان چیزی است که در مقدمه ی آقای داراب هم مورد اشاره قرار گرفته است: "مهاجرت خویی". امروزه که نام های بزرگ، مثل نشان های بزرگ تجاری، با حجم عظیم زباله های اینترنتی، شناور بر تندابِ غوغا، از "کانالی" به "کانالی" و ناگزیر از "پیام رسانی" به "پیام رسان" دیگر می روند تا عطش طبع های خوکرده به "هر چه نام اش آب"، یا بگو، "هر چه نام اش شعر" را فرو بنشانند، دیگر عجیب نیست دیدن آن که تشنه ای، که تنها نامی شنیده از فلان آب معدنی ی مشهور، بطری ی تا نیمه از نفتابه پُرِ آن را، از یکی از کانال های تلگرام برباید، از آن بنوشد و به دیگران هم تعارف کند! چنین است حال و حکایت آنان که بی احساس خستگی، با هر لمس سرانگشت، چیزکی شبیه به دیوارنوشته های برجک های نگهبانی را به اسم "شعری بی نظیر از فروغ" در شعاعی وسیع هم رسان می کنند. در این ضیافتِ زباله خواری ی همگانی، دور از خانه افتادگانی چون خویی، سخت بی دفاع ترند از همکاران شان در خانه ی پدری. در ایران کسی به درستی نمی داند، شاعری که نزدیک به نیمی از زندگانی اش را در "بیدرکجا" گذرانده، در این سال ها چه می کرده است. از این روست که آن بیت را شاید کسانی، مشتی از خروار پس از مهاجرت اسماعیل خویی بگمانند. حتا خودِ آن بیت به درستی نقل شده از یکی از رباعی های خویی، می تواند به چنین پنداشتی دامن بزند. آقای داراب در مقدمه ی خود، از "زبان شعری ی مشخص خویی" سخن می گوید. من از این سخن، به دو دلیل بیمناک ام: نخست آن که، طرز ویژه ای از سرودن را "زبان مشخص" خویی بدانیم، و بر این نمط، سوختبار در کوره ای بریزیم که تا امروز استعدادهای بسیاری را در جست و جوی "زبان شخصی" سوزانده است. شاید امروز، هنگام آن رسیده باشد که سرانجام سبک را از زبان معلوم کنیم. آنچه که می تواند "مشخص" باشد، آنچنان که شاعر نیز در گفت و گویی در دست انتشار به من گفته، نه "زبان"، که "سبک" است، و آن نیست، مگر برآیند کاملن طبیعی ی "کار و کوشش مداوم و رها کردن همه ی انرژی ی درونی ی خود". آنچه بسیارانی از جویندگان "زبان مشخص" در طول همه ی این سال ها به کف آورده اند و می بینیم، همین انبوه شطح واره هاست که کوته زبانان نامشخص، این روزها می پرانند و می پراکنند در فیس بوک و جز آن. بیمناکی ی من از این هم هست که آنچه را سخن شناسان روزگار، به عنوان "زبان مشخص خویی" به ما شناسانده اند، بی گفت و گو بپذیریم. آیا خویی اخوانی دیگر است؟ پاسخ من این است: "به هیچ روی!" خویی از کجا خویی است؟ من می گویم: "هم از نخستین دفتر". آیا شاعر در "سنگ بر یخ" همان است که در "فراتر از شب اکنونیان" می بود؟ خوش دارم که بگویم: "نه!"
همانند دانستن کار خویی با کار اخوان ثالث، به آن می ماند که نقاش امپرسیونیست، اِدوار مانه را، نقاش نوکلاسیک دیگری چون ژاک لویی داوید بشناسیم یا بشناسانیم. مثالی که آوردم، جز آنکه موضوع را عینی تر می سازد، در روشنگری ی شیوه ی کار دو شاعر نیز سودمند است. اخوان ثالث، دنباله رو بسیار محتاط استادان پیشین از خود است و به درستی می توان او را نوکلاسیک دانست، حال آنکه کار خویی، به گمان من، در چشم انداز سنت رمانتیک ادبیات و هنر، دیدنی و بررسیدنی است. در نگاه به دفترهای شعر اسماعیل خویی از آغاز تا امروز، به درستی می توان چند شاعر را از هم بازشناخت. او در "گزاره ی هزاره" نه همان است که در "بر خنگ راهوار زمین" می بود، و در "سنگ بر یخ" نه همانی که در "کهن سروده ها". دیدن مرز میان اخوان و خویی، نیازمند کمی خیره نگریستن است. این دو، در جان همسایه اند، اما همانطور که گفتم، نخستین، شاعری نوکلاسیک است و دومین رمانتیکی معتدل [و نه افراطی]. همین پژوهیدن شعر اسماعیل خویی در متن کلان سنت رمانتیک، به ما کمک می کند تا او را همچون شاعری تجربه گرا و البته پُرکار بهتر بشناسیم. دلخواه او آن است که هر شعر، خود، در خوردِ آنچه در درونه دارد، واژگان و شکل درونی و بیرونی ی خود را برگزیند، و شاعر، تنها، کاهن-خدمتگزاری باشد در آن معبد شکوهمند، که چون زیبایی پیش می خواندش، به قول نیما، دست از هر کاری بکشد و بگوید: "ای فرمانروا حاضرم". همین چگونگی، به خوبی توضیح می دهد علت پُرکاری ی شاعر را. و اما، از این نظر هم او به نقاشان امپرسیونیست شبیه است: کارگاه او، نه استودیویی دِنگال با پیکره های مرمرین، که سه پایه ای تاشو است که همه جا، در شهر، بر کرانه ی دریا، در بیمارستان و فرودگاه با اوست. شعرهای "در فرودگاه ۱ و ۲"، شعرهای بیمارستانی ی کتاب Voice of Exile و شعر کاجبانو، چند نمونه از انبوهه ای از آثار اوی اند، که طرز کار پدیدآورنده ی خود را آشکار می کنند. شعر در فرودگاه ۱ * را با هم بخوانیم:

اگر نمی دیدم با چشمانِ کنجکاوِ خودم،
                            باور نمی توانستم کرد.
ببینم، ای من! باور می کنی؟
در این دو ساعت،
که ما نشسته ایم اینجا،
نگاهِ هیچ کسی با نگاهِ هیچ کسی
گره نخورد؛
و هیچ لبخندی
به هیچ دیداری،
          در هیچ چهره ای،
نه برشکُفت،
و نه فروپژمرد:
مگر همین دو سه دم پیش،
          که از پایان گوش به زنگی
بلندگو خبر آورد.
چه خوب!
بلندگو اگر این بار راست بگوید،
برای پرواز آماده گشته است هواپیما:
که من گمان دارم
                  نیکبخت ترینانِ این همه همپروازان را
از این فضای نفسگیرِ اضطراب،
و از مغاکِ این همه بیگانگی،
دُرُست همچون سیمرغی،
به قافِ لبخند از دیدارِ آشنایی خواهد بُرد.

امیدوارم.

در اینچنین شعرهایی، خواننده نه تنها حالت شاعر را، که دیگر حالت خود اوست، در می یابد و به آن واکنش نشان می دهد، که نور پَران آن لحظه ی بخصوص روز را نیز که گویی با چند تاش چالاک جاودانه شده، می بیند. فرق بزرگی هم، البته که میان شعر و نقاشی وجود دارد. این تفاوت را بگذاریم دکتر محمود هومن، آموزگار خویی شرح دهد: "یک تابلو نقاشی، حتا کار یک ژنی نیز، هیچ گاه انسان را به رقص نمی آورد – گو آن که آن تابلو رقصندگانی را نشان دهد. زیرا نقاشی توصیف یک لحظه از زندگانی و یا محیط زندگانی ست؛ حال آن که شعر، حرکت زندگانی ست و در بیان حرکت زندگانی ست."
این همه برای آن گفته آمد، که از سویی، در آنچه نقد ادبی ی معاصر ایران به عنوان "زبان مشخص خویی" به ما شناسانده با تردید و به دقت بازنگریم، و از دیگر سو، وجهی از منشور شعر خویی را که در سال های اخیر به دست رسانه ها برجسته شده، برجسته ترین وجه کار شاعری او در غربت نپنداریم. روشن است که دارم از آن وجهی حرف می زنم که شاعر در آن "زبان کودکان می گشاید" و می گوید: "تا در همه ی جهان یکی زندان است/ در هیچ کجای عالم آزادی نیست".
من با آقای داراب همنگاه ام، آنجا که می نویسد: "واکنش های شعری اش به تازه ترین جریانات و اتفاقات و فجایع سیاسی ی داخلی و خارجی، نمایان کننده ی همپایی ی خویی با جریان اجتماعی ی به روز جهان است". بر آنچه آقای داراب نوشته، باید افزود، که کانون توجه شاعر، موقعیتی که او با آن درگیر است، یا به بیان خود او، "اینجا" و "اکنون" او، بیش از هر کجای دیگر جهان، هنوز و همچنان ایران است. چیزی ممتاز اما در کار خویی و شمار دیگری از شاعران فارسی گوی بیرون از ایران هست که می توانیم برکتی بزرگ برای شعر فارسی بدانیم اش: گمان می کنم بسیاری از آنچه ها که خوانندگان ترجمه ی شعرهای خارجی از شعر ترجمه می طلبند، در کار این شاعران وجود دارد. نگاه کنید به این شعر:

سازگار شدن**

پگاه تابستان است،
                   از خانه ام درآمده ام.
و خوب می دانم
                  دیگر
نمی توانم چشم داشته باشم
که سایه ی خنک اش بر خاکِ کوچه ی پُرآفتاب را
                                                         در جشن بی بهانه ی خود
                                                                                     نُقل باران کند
رفیق کودکی ام،
درخت توت.

ولی – بهانه نگیرم –
                        اینجا نیز
غریبه نیستم
             دیگر؛
و با نگاه و دل ام آشناست فراخای این سپیده و
                                                    سبزای این سکوت.
ببین:
    در آنسوی پرچینِ آن چمن،
مرا که می بیند،
برای دوست اش
از دور دست تکان می دهد
رفیق لندنی ام، شابلوط.

اینچنین شعرها، جایی با ترجمه های ایرانی شده ی شاعر-مترجمانی چون بیژن الهی تلاقی می کنند. همچنان که شعرهایی مانند "سازگار شدن" میدان دید شعر فارسی را گسترش می دهند، برخی ترجمه های الهی، مثلن از الیوت، مرز آشنا و دلخواهی به گِرد آثاری می کشند که در فارسی گردانی می توانند یکسره ناآشنا و بی سر و ته بنمایند. شابلوط لندنی ی شعر خویی همانقدر با هاضمه ی عاطفی ی ما سازگار می شود که "زمستان به بوشهر رفتن" آن کسی که در "سرزمین هرز" الیوت-الهی سخن می گوید.
وقت است که سایه نشینان بلوط های زاگرس و نخل های بوشهر از آنان که به سایه ساران افرا و شابلوط کوچیده اند، یاد آورند. در مقدمه ی مورد اشاره، قلم آقای داراب نام های شاعران بزرگی چون یدالله رویایی، محمود کیانوش و نادر نادرپور را از یاد برده است. پای مان را که از دایره ی مطلق شعر بیرون بگذاریم، دیگرانی چون بهمن فُرسی را نیز به یاد می آوریم. در کتابخانه ی مطالعات ایرانی ی لندن، با نگاهی به قفسه های ادبیات، پی می بریم که صاحبان این نام ها، در همه ی این سال ها نوشته اند و چاپخش کرده اند. کتاب "با شما نبودم" بهمن فُرسی را دو سال پیش، از همین کتابخانه به امانت گرفتم. به یاد می آورم که در آن کتاب، فُرسی از زمانی سخن گفته بود که در آن، سرانجام همه ی نوشته های فارسی نویسان بیرون از کشور، در ایران خوانده شوند و اثر کنند. از خویی آموخته ام که "پیش بینی در زبان شاعران به معنای آرزوست". پس آرزو می کنم، چنان بشود که فُرسی از پیش دیده است.
نمی توانم برای به تصویر کشیدن حیات اسماعیل خویی، ابراهیم گلستان، محمود کیانوش، یدالله رویایی، رضا براهنی، نادر نادرپور، بهمن فُرسی، ماشاالله آجودانی، بهرام بیضایی، عباس میلانی، شهریار مندنی پور، مسعود توفان، ژاله ی اصفهانی، عباس معروفی، رضا دانشور، رضا قاسمی و همه ی آن نویسایان دور از دیار، چیزی خوش تر از این پاره ی تصنیف "به یاد عارف" سایه را زمزمه کنم:
                                                    "مرغی که زد ناله ها،
                                                    هر نفس در قفس،
                                                    عمری زد از خون دل،
                                                    نقش گُل بر قفس،
                                                    یاد باد ..."

پی نوشت ها:
*این شعر در کتاب تازه منتشرشده ی "این خشم رو به هاری ست" (اچ اند اس مدیا، لندن) آمده است.
**شعر سازگار شدن را از کتاب "از میهن آنچه در چمدان دارم" برداشته ام.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست