یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

چکامه ی تخت شدنِ منبر*


اسماعیل خویی


• کشورِ ما بود نخلستان و حنظل زار شد:
هر کسی کانجا زیَد از زندگی بیزار شد.

شیخ، چون شد شهخُدا ، آز و هراسِ او فزود:
وین دو با هم در میانِ ما و او دیوار شد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۲ دی ۱٣۹۵ -  ۱ ژانويه ۲۰۱۷


 
کشورِ ما بود نخلستان وحنظل زار شد:
هر کسی کانجا زیَد از زندگی بیزار شد.
شیخ، چون شد شهخُدا ، آز و هراسِ او فزود:
وین دو با هم در میانِ ما و او دیوار شد.
تا که مال وجاهِ او از مردمان یابد امان،
یاوری خواه از گروهی جانی ی خونخوار شد.
وین گروه انبوه تر شد، هر چه جاهِ او فزود:
تا"سپاهی" پُرتوان گشت و"بسیج" اش یار شد.
و، به هر جا ، کارِ این نامردمان با مردمان
"پاسداری"شد به نام و معنی اش آزار شد.
بر سرِ دارند بس مردم ز سرهنگان شان:
زین سبب، نام و مقامِ این ددان"سردار"شد.
وین چنین ، آماده ی سرکوبِ هر خیزش ز خلق،
شیخ چنگیز و سپاه اش لشکرِ تاتار شد.
خود خدا بینی شد او، خودکام تر از هر شهی؛
و بَتَر حتّا ز عزراییل در کُشتار شد.
شاه را فرعون دید و خویش را موساوشی:
چون که منبر تخت کرد، امّا، عصایش مار شد.
بُرد از یاد او نویدِ مهر و آزادی و داد:
چون خدای خویش، در کارِ جهان جبّار شد.
راست کرداری و بخشایندگی ش از یاد رفت:
چون خدای خویش، هم مکّار و هم قهّار شد.
در روندِ باز بردن مان به سوی دین، بَتَر
خود ز هر جبّار و هر قهّار و هر مکّار شد.
تا که پاک از هر چه بیماری کند ما را سرشت،
می کُشد در کشورِ ما هر که را بیمار شد.
ریسمانی بافت از مردم فریبی و دروغ،
کآن طنابِ دارِ هر ایرانی ی بیدار شد.
نیز توری از "ولایت"،بهرِ صیدِ عامیان:
که ش خرافه پود گشت و خود پرستی تار شد.
کرد خدعه کردن و تزویر را بر خود حلال:
و "تقّیه" ی شیعی اش پروانه ی این کار شد.
و"سیاست"، در کلام اش، شد برابر با "دروغ"؛
و جنایت، در مرام اش، کارِ کشوردار شد.
در نظام اش ، خود چو الگو گشت در کارآوری،
دُزد آمد پاسبان و راهزن رهدار شد.
خواست تا ما را بَرَد سوی بهشتِ دینِ خویش:
راهِ دوزخ بود، با این خواست، کآن هموار شد.
کینِ فرهنگ و هنر او را مِهین انگیزه گشت:
وین دو را، در گفت و کردش ، دشمنی قهّار شد.
گفت:"ایمان از تخصّص برتر است"و، زآن سپس،
هر که می دانست کارِ خویش را بی کار شد.
نابکاری بر سرِ هر کار آمد لاف زن:
وز"مزایا"ی دروغ و حیله برخوردار شد.
و هر آن کاو با دورویی و دغا بیگانه بود،
یا به تبعید آمد و یا، در وطن، بر دار شد.
وَ، چو دین همخوان ِ دانش نیست، هر دانشوری،
پیر یا بُرنا ، به ترکِ خان و مان ناچار شد.
و هر آن کاو ، همچو من، سیمرغ جوی آرمان
بود، کاخِ آرزو ها بر سرش آوار شد.
دینِ تازی رنگی از آیینِ نازی هم گرفت؛
و، به تاراج و ستم، همشیوه ی تاتار شد.
اسبِ رهوارِ خِرَد را کرد این دین استری:
و "تو باید" های آن بر گردن اش افسار شد.
"حقّ انسانی" ، برای ما، همان"تکلیف" گشت؛
معنی ی "آزادی"ی ما مُطلقِ اجبار شد.
از "سیاست" ، بهرِ مردم، هیچ جُز "کیفر" نماند:
چون همه کارِ سیاست پیشه ی دینکار شد.
وانگهی ، بازارِ آخوند و شهادت گرم گشت:
عصرِ فخرِ کرکس از بسیاری ی مُردار شد.
راستی پوشیده گشت و نادرستی آشکار:
جادویی ها ارجمند آمد، هنرها خوار شد*.
جهل استبداد زاد و باز استبداد جهل:
وین روندِ چرخشی بس بارها تکرار شد.
شد جدا پندار از گفتار ، با دیوارِ ترس؛
وین دو را نابود هر پیوند با کردار شد.
همدلی رفت از میانِ ما، صفا نایاب گشت؛
زندگانی مان ز تزویر و ریا سرشار شد.
آرمان ها باخت رنگ و روزگارِ نسلِ من
سال، هرسالی،ش با حسرت گذشت و پار شد.
روز، هر روزی ، بیامد بدتر از دی و ز پریر؛
سال، هر سالی، بَتَر از پار و از پیرار شد.
وینچنین، شد گلشنِ میهن بدل یا گُلخنی،
کاندر آن هرکاو زیَد از زندگی بیزار شد.
این تباهی باز یاد آرد مرا که نسلِ من
خواب می دید این که از خوابِ گران بیدار شد.
نسلِ نو، امّا، خوشا کز خوابِ ما بیدار گشت:
و خِرَد ورزید و با خویش آمد و هشیار شد.
وین زمان آماده می گردد برای رزم، تا
کار کارستان کند ، او را چو وقتِ کار شد.
باش تا بینی که چون، در کارزارِ واپسین،
کارِ شیخ و پاسداران و بسیج اش زار شد.

هجدهم امرداد۱٣۹٣،
بیدرکجای لندن

*فردوسی ی بزرگ یاد باد.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست