یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود گفتگو کارگری گزارش حقوق بشر ورزش  
   

نولیبرالیسم منفی ترین جنبه های وجود ما را متبلور کرده است
پاول ورهاگه - گاردین - برگردان: الف ابراهیم- گروه پژوهشی راه


• نخبه سالاری نولیبرالیستی باعث شده باورکنیم که موفقیت به تلاش فرد بستگی دارد. و این بدین معنی است که مسئولیت کامل این شکست بردوش فرد است و مسئولان باید تا آنجا که می توانند به مردم آزادی بدهند تا به هدف برسد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۲ آذر ۱٣۹۵ -  ۲ دسامبر ۲۰۱۶


ما تمایل داریم هویت خود را عمدتا دارای ثبات و بی تاثیر از نیروهای بیرونی بدانیم. اما طی بیش از سی سال تحقیق و تجربه‌ٔ درمانی، متقاعد شده ام که تغییرات اقتصادی نه تنها تاثیر عظیمی بر ارزش های ما، بلکه برروی شخصیت افراد دارد. سی سال تجربه نولیبرالیزم، بازار آزاد و خصوصی سازی عوارض خود را در نقشی که در فشار بیرحمانه برای کسب موفقیت داشته، بجا گذاشته است. می توانم این جمله ی ساده را بگویم: نخبه سالاری نولیبرالیستی به برخی از خصلت ها و اخلاق ها دامن زده و برخی را تضعیف می کند.
امروزه، برای یافتن کار به برخی خصلت ها نیاز است که اولین آن مهارت در عرضه خود با این هدف است که تا حدممکن آدم های دیگر را پشت سر بگذاری. داشتن ارتباط می تواند جنبهٔ صوری پیدا کند، اما از آنجا که امروزه این رقابت در تعامل بیشتر مردم جاری ست، توجه زیادی را بر نمی انگیزد.
مهم آن است که بتوانید تا آنجا که ممکن است درباره ی توانائی های خود دادسخن بدهید- آدم های زیادی را می شناسید، تجربه های کم نظیری گردآورده اید و اخیرا پروژه ی جدیدی را به سرانجام رسانده اید. بعدا مردم متوجه می شوند که تمام این حرف ها باد هوا بود، اما این واقعیت که در ابتدا فریب خوردند، خود منجر به خصیصه ی دیگری می شود: می توانید بطور متقاعدکننده ای دروغ بگوئید و احساس گناه چندانی هم نکنید. به این دلیل است که هیچگاه مسئولیت رفتارهای خود را به گردن نمی گیرید. علاوه بر این ها دارای سرعت واکنش و انعطاف اید و همیشه گوش به زنگ محرک و چالش تازه ای هستید. در عمل این منجر به رفتاری پر مخاطره می شود، اما مهم نیست، زیرا این شما نیستید که باید پاسخگوی عواقب آن باشید. فکر می کنید، منبع این الهام های فهرست شده کیست؟ رابرت هیر Robert Hare ، شناخته شده ترین متخصص اختلال های روانی امروزه.
البته این حرف ها مانند یک کاریکاتور برای برجسته تر کردن موضوع است. با این وجود، بحران مالی در ابعاد کلان اجتماعی (برای مثال برخورد بین کشورهای منطقه یورو) نشان داد که نخبه سالاری نولیبرالیستی چه برسر آدم ها می آورد.
در چنین شرایطی، همبستگی خصلتی لوکس و هزینه دار می شود و راهی است برای ائتلاف موقت. کار اصلی کسب سود بیشتر از موقعیت است تا از رقابت. پیوند های اجتماعی با همکاران و همینطور تعهد احساسی به سازمان و موسسه ، بدین طریق، تضعیف می شود.
زورگویی که قبلا محدود به مدارس بود، اکنون پدیده ای معمولی در محل کار شده است. این علامت مشخصهٔ انداختن تقصیر ناکامی به گردن ضعیفان است. در روانشناسی این پدیده را پرخاشگری جابجا شده می دانند. در این رفتار، حس شدیدی از ترس، اضطراب رفتاری و ترس گسترده تر اجتماعی از تهدید دیگران وجوددارد.
ارزیابی مستمر در سر کار باعث کاهش استقلال عمل و وابستگی به خارج و اغلب موجب جابجائی هنجارها می شود. و در نتیجه منجر به چیزی می شود که ریچارد سنت Richard Sennett جامعه شناس آن را "بچه گانه کردن نیروی کار" می نامد. و این بدان معنی ست که بزرگسالان رفتارهای بچه گانه ای مانند بروز خشم و غضب از خود نشان می دهند و در مورد چیزهای پیش پا افتاده حسادت می کنند (برای مثال "به او یک صندلی جدید دادند و به من ندادند"). آن ها دروغ های بی اهمیت می گویند، متوسل به فریب و خدعه می شوند، از سقوط بقیه شاد می شوند و از انتقام گیری کمی احساس شادی می کنند. این عواقب نظامی ست که مانع تفکر مستقلانه افراد می شود و با کارکنان خود مانند یک انسان بالغ رفتار نمی کند.
موضوع مهمتر آسیبی جدی است که نولیبرالیسم به "حرمت نفس" افراد وارد می آورد. بنا به گفته ی متفکرانی از هگل گرفته تا الکان، حرمت نفس بستگی زیادی به شخصیتی دارد که دیگران برای ما قائل اند. سِنِت نیز همین نتیجه را می گیرد. وقتی او با این سئوال متداول بین کارکنان روبرو می شود که " کی به من احتیاج داره؟" به این اشاره دارد که برای گروه فزاینده ای از آنان جواب "هیچکس" است.
در جامعه ما مرتبا این ادعا می شود که اگر هرکسی سخت و به اندازه ی کافی تلاش کند، موفق می شود. این در حالی ست که تقویت برتری ها و فشار نامعقول فزاینده برروی آن، موجب فرسودگی شهروندان شده است. تعداد فزاینده ای از مردم شکست می خورند و احساس تمسخر شدگی، گناه و خجالت می کنند. به ما همیشه گفته شده است که ما بیش از هروقت دیگر آزاد هستیم که مسیر زندگی خود را انتخاب کنیم، اما آزادی انتخاب به محدودهٔ تعریف شده برای موفقیت محدود است. از آن گذشته، آن هایی که شکست می خورند، بازندگان و طفیلی هایی تلقی می شوند که از سیستم تامین اجتماعی ما سوء استفاده می کنند.
همه افرادی با استعداد فرض می شوند و این بدان معنی ست که بار مسولیت بر عهده آن ها گذاشته شده و کار ارگان های مسول، تنها ایجاد حداکثر آزادی ممکن برای رسیدن به هدف عنوان می شود. برای آنهایی که به افسانهٔ انتخاب آزاد نامحدود باور دارند، خودگردانی و خود مدیریتی تمرین مهمی است، بویژه اگر آزادی را تضمین کنند. آزادی ای که ما متصوریم در غرب از آن برخورداریم، همراه با ایدهٔ کمال پذیری فردی، بزرگ ترین دروغ برای بازندگان و بهره گیران از امتیازات سیستم تامین اجتماعی ماست.
نخبه سالاری نولیبرالیستی باعث شده باورکنیم که موفقیت به تلاش فرد بستگی دارد. و این بدین معنی است که مسئولیت کامل این شکست بردوش فرد است و مسئولان باید تا آنجا که می توانند به مردم آزادی بدهند تا به هدف برسد.
زیگموند بائومن جامعه شناس معمای عصر ما را به سادگی اینطور خلاصه کرده است:
"ما هیچگاه اینقدر آزاد نبوده ایم. هیچگاه اینقدر بی قدرت نبوده ایم. ما درواقع امر آزادتر از گذشته هستیم، به این صورت که می توانیم از مذاهب انتقادکنیم، می توانیم از امتیاز سیاست اقتصاد آزاد تا گرایش جنسی و پشتیبانی از هر جنبش سیاسی ای که دوست داریم بهره ور شویم. ما همه این کارها را می توانیم بکنیم، زیرا که دیگر اهمیتی ندارند- آزادی این چیزها با بی تفاوتی مواجه است. اما از طرف دیگر، زندگی روزانه ی ما به صوت جنگی دائم با بوروکراسی ای در جریان است که کافکا را به زانو در می آورد. در مورد همه چیز آئینامه ای وجوددارد، از میزان نمک نان تا نگهداشتن مرغ در شهر."
آزادی فرضی ما بستگی به یک شرط اساسی دارد: ما باید موفق باشیم- یعنی که از خودمان چیزی "بسازیم". لازم نیست جستجوی زیادی کنید تا نمونه هایی بیابید. افراد متخصصی که وظیفهٔ سرپرستی کودکانشان را برتر از شغلشان بدانند، مورد انتقاد قرارمی گیرند. فردی با شغل خوب که ترفیعی را رد می کند تا برای سایر چیزها وقت بگذارد، به نظر دیوانه می آید- مگر آن که آن چیزهای دیگر هم موفقیتش را تضمین کند. پدر و مادر زن جوانی که می خواهد معلم دبستان شود، به او می گویند که باید با گرفتن یک فوق لیسانس در اقتصاد شروع کند. به نظر شما، دادن چنین درسی به یک معلم دبستان، در ذهن او چه فکری را می اندازد؟
این ها ناله ها و زاری های دایمی درباره از بین رفتن هنجار ها و ارزش هاست. هنجارها و ارزش های ما بخشی اساسی و مهمی از هویت ما را تشکیل می دهند؛ بنابراین نمی تواند از بین برود؛ فقط تغییر می کند. این درست همان چیزیست که دارد اتفاق می افتد: اقتصادی تغییر یافته، تغییرات اخلاقی را دامن می زند و تغییر هویت ما را به دنبال دارد.
سیستم اقتصادی جاری بدترین خصلت ها را در ما بوجود آورده است.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست