یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دو خواهر: شهلا و نسرین


• همانگونه‌ که‌ شاهدان عینی ان روز شوم و صحنه‌های‌ تراژدیک میگویند: دو خواهر را از زندان خارج کردند. سوال و جوابی در کار نبود، چون قبلا فرمان صادر شده‌ بود، ولی تا ان لحظه‌ نیز شهلا و نسرین از فرمانی که‌ "خلخالی قصاب" برای انها صادر کرده‌ بود خبری نداشتند: "اعدام یا تیرباران، زندان یا تبعید"!؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۵ آبان ۱٣۹۰ -  ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱


 

روز: ۲۹، ۰٨، ۱۹٨۱
مکان: شرق کوردستان، زندان سنندج
زمان: ساعت ۰۴:٣۰ قبل از طلوع افتاب
تاوان: همکاری در درمان زخمیهای جنگ


ادم حس میکرد یواش یواش‌ پائیز نزدیک است. اخرهای تابستان بود، ولی صبح انروز هوا از روزهای دیگر کمی سردتر بود. تا چند دقیقه‌ی دیگر انها بهار زندگی دو دختر مبارز را با شلیک چند گلوله‌ به‌ زمستان زندگیشان میرساندند. بله‌ انروز دفتر زندگی دو خواهر "شهلا و نسرین کعبی" هم بدست جنایتکاران "جمهوری وحشت" بسته‌ شد.
صبح انروز صدای تق تق درب زندان و سلولهای انفرادی دوباره‌ ترسی بزرگ در دل زندانیان ازادی ایجاد کرده‌ بود. همانند هر روز نفسشان بند امده‌ بود، تنشان میلرزید و صدای طپش قلبها در قفسه‌ی سینه‌ها به‌ اسانی شنیده‌ میشد. دختران جوان، زنان میانسال و مادران داغ دیده‌ چشم در چشم هم دوخته‌ بودند: خدایا اینبار اسم چه‌ کسی خوانده‌ خواهد شد، امروز چند کس دیگر را خواهند کشت!؟
"سکوت! بله‌ سکوتی مطلق بر جو سرد و بی روح زندان بزرگ حاکم شده‌ بود."   
گرگها برای شکار امده‌ بودند، جلادها رویشان را با دستمالی سیاهرنگ پوشانده‌ بودند ولی خنده‌یی که‌ از ته‌ دلشان بر میامد نهفته‌ نمیماند. کارشان کشتار ازادیخوازان بود. انها نیز انسان بودند ولی "کوردهای مبارز" و کسانی که‌ "شیعه‌های دوازده‌ امامی" نبودند در نظر انها "کافر و مخالفین نهضت اسلامی" بودند.   
اسم "نسرین و شهلا" دو دختر شیرینی که‌ حتی در داخل زندان نیز به‌ زندانیان زخمی و مریض کمک میکردند، خوانده‌ شد. انها در چنین وضعیت وخیمی نیز وظایف انسانیشان را از یاد نبرده‌ بودند. مرحم زخم دلشکسته‌های بیکسی بودند که‌ از شدت جراحات سنگین در سلولهای سیاه‌ و تاریک ناله‌ سر میدادند، ولی کسی به‌ فریادشان نمیرسید.   
تنها این دو خواهر بودند که‌ در انجا روحیه‌ی مقاومت را در دل زندانیان بیشتر میکردند و به‌ مداوای زخمیها و امراض انان میپرداختند.
چند مسئول زندان انها را از بند زنان زندان سنندج بیرون اوردند. نسرین با چشمانی پر از ناامیدی به‌ شهلا نگاهی انداخت. گویی‌ با زبان بی زبانی میخواست به‌ او بگوید: خواهرجان این اخرین دیدار ماست..." در ان صبح سرد با دیدین چنین منظره‌ای دل هر کسی سوخت. چون انها خوب میدانستند که‌ جلادان سنگدل انها را به‌ میدان مرگ میبردند.
همانگونه‌ که‌ شاهدان عینی ان روز شوم و صحنه‌های‌ تراژدیک میگویند: دو خواهر را از زندان خارج کردند. سوال و جوابی در کار نبود، چون قبلا فرمان صادر شده‌ بود، ولی تا ان لحظه‌ نیز شهلا و نسرین از فرمانی که‌ "خلخالی قصاب" برای انها صادر کرده‌ بود خبری نداشتند: "اعدام یا تیرباران، زندان یا تبعید"!؟ بعداز انکه‌ انها را به‌ محوطه‌ی حیاط زندان منتقل کردند، بوی خون و مرگ انها را به‌ خود اورد و متوجه‌ فرجامشان شدند.
دو خواهر را پشت به‌ دیواری سرد نزدیک کردند، با دستهایی بسته‌ همانند شیرزنانی چابک رو در روی جلادان ایستاده‌ بودند. لیلا قاسم را در ذهنشان مجسم کردند و در دل با خود گفتند: "ما نیز به‌ افسانه‌یی ابدی مبدل خواهیم گشت و قسم به‌ کوردستان که‌ با مرگ خود دل دشمن را شاد نخواهیم کرد." جلادی دستمال در دست به‌ طرف انها امد، خواست چشمان نسرین را ببندد،
نسرین: نمیخواهم چشمهایم را ببندی.
شهلا: من...من میخواهم.   
جلاد (با خنده‌): ها ها ها ها...تو میترسی که‌ میخواهی چشمهایت را ببندم؟ ها؟
شهلا: نه‌ه‌ه‌ه‌ه‌! البته‌ که‌ نمیترسم، تنها نمیخواهم شاهد مرگ خواهرم باشم.
نسرین: چشمهای مرا هم ببندید!
صدای خنده‌ی جلاد و افراد دوروبرش قطع شد، با عصبانیتی پراز کینه‌، فریاد زد: اتش!
انروز تنها ۱۰ روز از اعلام"جهاد خمینی" یا "نماینده‌ی امام مهدی بر روی زمین" میگذشت، ولی در طی ان چند روز سیاه "امام زمان" خاک مرگ را بر روی کوردستان بارانده‌ بود. از ماکو تا خرم اباد صدها دختر و پسر مبارز و کوردپرور، نوادگان سمکو (اسماعیل خان شکاک)، قاضی محمد و قدم خیر لک دسته‌ دسته‌ کشته‌ میشدند. کسی از چنین جنایات و کشتار رژیم نو رسیده‌ باخبر نبود، ولی تاریخ نام شهدای بیگناه را از یاد نبرد. وجدانهای بیدار اکنون نیز در عذابند و هرکس از خود میپرسد: ایا روزی خواهد رسید که‌ سازمانهای بین المللی یا فعالین حقوق بشری سری هم به‌ دیار کوردها یا همان کوردستان بزنند؟   
"نسرین و شهلا کعبی" دو خواهر جوان بودند که‌ هردویشان در بیمارستان پرستار بودند. به‌ دلیل همکاری و خدمتی که‌ به‌ مردم میکردند در منطقه‌ از محبوبیت خاصی برخوردار بودند. همه‌ی تاوانشان این بود که در طی جنگ سنندج بدون فرق و جدایی به‌ زخمیهای جنگی کمک کرده‌ بودند، ‌چون از نظر انان هم پیشمرگهای کورد و هم پاسدارها هر دو انسان بودند. ولی در چنین روزی مسئولین جمهوری اسلامی نسرین و شهلا را حتی نیمه‌ انسانی نیز حساب نکردند.   

کاکشار اورامار
برگردان از کوردی: درسیم اورامار
منبع:روزنامه‌ی ازادی وطن "ئازادیا وه‌ڵات"


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست